close
تبلیغات در اینترنت
در دست تعمیر مهدی عج
مهدی عج
در کتاب داستانهای حج می نویسد: به نقل از داستانها و پندها:   دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد،حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او محبت خاصی پیدا کرد،در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود.   دانشجو به او گفت:اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوی،دانشجو به دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسملان…
با سلام و خسته نباشید ... به سایت خود خوش آمدید... جهت حمایت از ما در پنجره چت پایین و همچنین در سایت عضو شوید .... باتشکر فراوان .................................... در زیر هر پست می توانید مطالب ما را پسند یا عدم پسند نمایید .............................ما منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم
برای کنترل کامل بر موزیک زیر نیاز به فلش پلیر دارید دانلود کنید

از موزیک خوشتان آمد؟ دانلود کنید
در کتاب داستانهای حج می نویسد: 
به نقل از داستانها و پندها:

 

دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد،
حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او محبت خاصی پیدا کرد،
در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود.

 

دانشجو به او گفت:
اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوی،
دانشجو به دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت، 
او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسملان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.

 

سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفتک

 

ما در اسلام کنگره عظیمی به نام « حج» داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.

 

همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند،
در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین مننی گم شد،
هر چه تلاش کرد و گشت شوهرش را نجست، 
خسته و کوفته و غمگین همچنان به دنبال شوهر می گشت تا اینکه به یادش امد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت:
ما امام زمان داریم که زنده است و پنهان است.

 

توسل به امام زمان جست و عرض کرد:
ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.

 

هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصی به شکل و قیافه عربی، 
نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگین هستی؟

 

او جریان را عرض کرد.

 

آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.

 

آن بانو در جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر او را به شوهرش رسانده است.





حمید فحتی مقدم این مطلب را منتشر کرده