close
تبلیغات در اینترنت
در دست تعمیر مهدی عج
مهدی عج
داستان ها
با سلام و خسته نباشید ... به سایت خود خوش آمدید... جهت حمایت از ما در پنجره چت پایین و همچنین در سایت عضو شوید .... باتشکر فراوان .................................... در زیر هر پست می توانید مطالب ما را پسند یا عدم پسند نمایید .............................ما منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم
برای کنترل کامل بر موزیک زیر نیاز به فلش پلیر دارید دانلود کنید

از موزیک خوشتان آمد؟ دانلود کنید

نیمه شب چهارشنبه، پنجم آبان ۱۳۷۲ش برابر دوازدهم جمادی الاول ۱۴۱۴ق خورشید عالم‌تاب امامت، حضرت بقیه الله الاعظم علیه السلام برگی دیگر از عنایات ویژه خود را به نوجوانی زاهدانی که اهل تسنن هم بود، ارزانی داشت. 
این نوجوان که سعید چندانی نام داشت، در پی بیماری سرطان به بیمارستان امام خمینی تهران مراجعه می‌کند. تشخیص اولیه پس از نمونه‌بردای، وجود غده بدخیم را تأیید می‌کند. در بیمارستان «الوند» غده‌ای یک و نیم کیلویی از بدن سعید خارج می‌شود؛ ولی طولی نمی‌کشد که مجدداً عود می‌کند. پزشکان اظهار عجز می‌کنند. غم و ناامیدی سراسر وجود سعید، برادر و مادرش را که همراه او هستند، می‌گیرد؛ ولی شبانگاهان اتفاقی می‌افتد که زمینه حادثه‌ای می‌شود که بعدها در زندگی این خانواده تأثیر بسزایی می‌گذارد.
در عالم خواب به مادر سعید مکانی معرفی می‌شود که تا به‌حال اسمش را هم نشنیده است. صبح که از خواب برمی‌خیزد، از اطرافیان در بیمارستان سراغ مسجدی می‌گیرد به‌نام «مسجد جمکران» و می‌فهمد جمکران میعادگاه عاشقان گل نرگس است.
وی پس از آشنایی مختصر با مسجد مقدس جمکران؛ بلافاصله دست بچه‌هایش را می‌گیرد و رهسپار قم می‌شود. آنان بعد از ظهر سه شنبه وارد جمکران می‌شوند و برای اسکان، توسط خادمان به یکی از اتاق‌ها راهنمایی می‌شوند. اعمال مسجد را یاد می‌گیرند و با عشق و علاقه و امید، شروع به انجام آن‌ها می‌کنند.
شور و عشق همراه دعا و نیایش هزاران عاشق دلباخته وی را مشتاق‌تر می‌کند، تا دست توسل به سوی مولای عاشقان و سرور دل‌ها گل فاطمه علیها السلام دراز می‌کند: «خدایا به حق کسی که در این مسجد، مردم به امید لقایش جمع شده‌اند...»
و فردا صبح ...
... سعید، دیگر بیمار نیست ...
سعید، شفای خود را چنین بیان می‌کند:
درست، ساعت سه بعد از نیمه شب بود که در عالم رؤیا دیدم نوری از پشت دیوار ساطع شد و به‌طرف من به راه افتاد . او یک انسان بود؛ ولی من از او فقط نور خیره‌کننده‌ای می‌دیدم که آهسته آهسته به من نزدیک می‌شد. ابتدا مضطرب شدم؛ سعی کردم برخود مسلط شوم. هنگامی که نور به من رسید، به ناحیه سینه و شکم من اصابت کرد و برگشت.
از خواب بیدار شدم و چیزی متوجه نشدم. باز هم خوابیدم. صبح که از خواب برخاستم سعی کردم خود را به عصایم نزدیک کنم و عصا را بردارم. ناگاه متوجه شدم بدنم سبک شده و آن حالت درد شدید به کلی از من رفع شده است.
در آن وقت متوجه شدم شفا یافته‌ام و آن نور، وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است.
سعید با مادر و برادر خود، سه شب در زائرسرای مسجد اقامت کردند.
شب سوم که شب جمعه بود، عنایت دیگری شد که این بار در بیداری انجام پذیرفت. متن واقعه از زبان سعید:
شب جمعه، در اطاق شماره هشت نشسته بودم و مادرم مشغول تلاوت قرآن بود که احساس کردم شخصی کنارم نشست و برایم رهنمودها و دستورالعمل‌هایی بیان فرمود.
چون سخنانش تمام شد، برگشتم و کسی را ندیدم. از مادرم پرسیدم: «مادر با من بودی» گفت: «من قرآن می‌خواندم؛ با تو نیستم». آن موقع، پتو را بر سرم کشیدم و هرچه به مغزم فشار آوردم که مطالب آن شخص را به خاطر بیاورم، چیزی به یادم نیامد.
روز جمعه، سعید و مادرش به تهران باز می‌گردند و به بیمارستان الوند مراجعه می‌کنند. پس از عکس‌برداری معلوم می‌شود سعید، صحیح و سالم است و از غده بدخیم سرطانی هیچ خبری نیست.
و پزشکان مات و مبهوت، به عکس‌ها خیره می‌شوند ....،باورکردنی نیست.
تصاویرسعید، پروندهای پزشکی او وکسانی که او را پیش از بیماری و پس از آن دیده‌اند ،خادمانی که او را به اتاق، راهنمای کردند و پس از شفا با اشک و شوق، او را در برگرفته‌اند، هنوز و هنوز هم موجود هستند . 






حمید فحتی مقدم این مطلب را منتشر کرده

موضوع كرامت: نجات سرنشینان هواپیماى مشهد مقدّس 

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 97 
مشخصات: آقاى م - ح، روحانى، ساكن تهران 

زمان كرامت: 28/12/75 

مكان كرامت: تهران 

تاریخ ثبت كرامت: 1376 
خلاصه كرامت:
در تاریخ 28اسفند سال 75كه به قصد زیارت امام رضا علیه‏السلام همراه عده‏اى از آقایان در هواپیما بودیم، وقتى بر فراز آسمان مشهد مقدّس رسیدیم، هواپیما دچار نقص فنى شد و بعد از حدود 45دقیقه به طرف تهران برگشت و با اعلام آمادگى براى هر اتفاق ناگوار، همه مسافرین با توسل به حضرت صاحب الزمان علیه‏السلام و تكرار ذكر 
"یا ابا صالح المهدى ادركنى"
توجه حضرت را به زائرین جد بزرگوارشان جلب كردیم و از سقوط حتمى نجات پیدا كردیم.
شرح واقعه از زبان آقای م ح :
در تاریخ 28اسفندماه 1375با هواپیما همراه بعضى از دوستان اهل علم و مداح تهرانى و همچنین عده‏اى از مسئولین كشور عازم مشهد مقدس بودیم.
وقتى هواپیما به فرودگاه مشهد رسید، خود را آماده پیاده شدن مى‏كردیم، یك مرتبه متوجه شدیم هواپیما دچار نقص فنى شده است و نمى‏تواند در باند فرودگاه بنشیند، نزدیك 45دقیقه تا یك ساعت، هواپیما در آسمان مشهد سرگردان مى‏چرخید. 
در نهایت مجبور شدیم به تهران برگردیم كه حدود شش ساعت رفت و آمد و معطل شدنمان در آسمان شهر طول كشید.
همه سرنشینان نگران بودند كه چه اتفاقى پیش خواهد آمد. وقتى از خلبان و خدمه هواپیما سؤال مى‏شد، اول جریان را نمى‏گفتند.
ولى وقتى یكى از مسئولین به طور خصوصى از خلبان پرسید، گفت: وقتى آماده فرود مى‏شدم،
متوجه شدم كه چرخ‏هاى هواپیما باز نمى‏شوند و هرچه سعى كردیم، نتیجه نگرفتیم و الآن هم به طرف تهران بر مى‏گردیم و دستور داده‏اند كه در آنجا آتش‏نشانى آماده باشد، 
به خاطر اینكه احتمالا سقوط مى‏كنیم و هواپیما آتش مى‏گیرد!
همین كه به نزدیكى فرودگاه تهران رسیدیم، مسئولین هواپیما اعلام كردند:
كه ما به هیچ وجه نتوانستیم چرخ‏هاى هواپیما را باز كنیم و امكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد، باید آماده سقوط باشیم، اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بیرون بیاورد، همه كفش‏هایشان را در آورند و هركس هم عینك دارد از روى چشمش بردارد.
خوب معلوم است كه انسان در چنین موقعیتى چه حالى پیدا مى‏كند. بنده هم مثل سایرین منقلب شده بودم و در آخرین لحظات، عمامه‏ام را برداشتم و گفتم: آقایان اگر آخرین لحظه زنده بودنمان هست، بهتر است كه به امام زمان حجة بن الحسن علیه‏السلام متوسل شویم.
همه منقلب بودیم، من دستم را روى سرم گذاشتم و گفتم: همه بگویید:
یا أبا صالح المهدی ادركنی، یا أبا صالح المهدی أدركنی...
همه مسافران با همان حالى كه داشتند با صداى بلند مى‏گفتند: یا أبا صالح المهدی أدركنى ...
همه در حال توسل بودند كه یك دفعه خلبان گفت: 
بشارت! امام زمان علیه‏السلام عنایت فرمود، چرخ‏ها باز شد.
همه یك صدا صلوات فرستادند و به سلامت به زمین نشستیم. تمامى سرنشینان هواپیما مطمئن بودند كه تنها معجزه امام زمان علیه‏السلام بود كه در آن لحظات آخر، ما را نجات داد و به زائرین جدّش امام رضا علیه‏السلام توجه فرمود.
افسوس كه عمرى پى اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه زكف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعى نخریدیم
شاها به فقیران درت روى مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم






حمید فحتی مقدم این مطلب را منتشر کرده
ابوالرجا مصري كه يكي از نيكوكاران بود، مي‌گويد:
پس از رحلت امام حسن عسگري (ع) براي جستجوي امام زمان (عج)حركت كردم؛ سه سال گذشت. با خود گفتم:

اگر چيزي بود، بعد از گذشت سه سال آشكار مي شد.

در اين هنگام صدايي را شنيدم كه صاحب صدا را نمي‌ديدم؛
او گفت:
اي نصربن‌عبد‌ربّه! 
به اهل مصر بگو:
آيا شما پيامبر (ص) را ديده‌ايد كه به او ايمان آورده‌ايد؟
ابوالرجا گويد:
من تا آن زمان نمي‌دانستم كه نام پدرم عبدربّه است؛
چون من مدائن متولد شدم و پدرم را از دست دادم، 
ابوعبدالله نوفلي مرا با خود به مصر آورد و در آن‌جا پرورش يافتم، 
چون آن صدا را شنديم، 
مطلب را دريافتم و ديگر به راه خود ادامه ندادم و مراجعت نمودم.






حمید فحتی مقدم این مطلب را منتشر کرده